۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

نامه ایی به ضیا در سالروز تولدش

سلام
سلام به تو که نبودت دردِ خیلی از جوانان است
توئی که در نبودت چشم خیلی ها از اشک خیسه
راستی ضیا امروز تولدت بود
می دونستی یا در اون کنج سلول سیاه حساب روزها از دستت خارج شده بود؟
کاش بودی؛بودی و میدیدی دوستانت برای تولدت در هرجای دنیا جشنی گرفتن جشنی به بزرگی و تاریکی شب هائی که در اون سلول گذروندی
کاش بودی؛بودی و میدیدی خیلی از کسائی که حتی نام آن ها را هم نمیدانی در شب سالگرد تولدت تمام دنیای مجازی را با عکس های تو تزئین کرده بودن
ضیا کاش بودی و این دلتنگی ما را میدیدی
کاش آزاد میشدی و شیرینی تولدت را با خبر آزادیت به ما می دادی
راستی جات راحته؟
سوال احمقانه ایی ازت پرسیدم نه؟
به دروغ هم که شده بگو خوبم؛بگو شادم؛بگو راحتم 
شاید با این دروغ هایت دل تنگ ما را کمی شاد کردی
می دونم دلگیری از ما 
می دونم دلخوری از ما
ما را ببخش که سر پیمان های خودمون نموندیم و ساکت شدیم
ولی بهت قول میدم 
به تمام ثانیه هایی که در اون سلول سر بودی قول میدهم  که روز آزادی تو و تمام عزیزان نزدیکه
ضیا با دلی غمگین و چشمانی اشک بار می گوئم 
تولدت مبارک
ریحانه گلی زاده

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر