وقتی حرف از پناهندگی در کشورهای دوم نظیر ترکیه می شود ناخودآگاه یاد آن 10 ماه کذایی میفتم که در ترکیه اسیر بودم.زندگی در روستایی پرت در میان افرادی که حتی کلمه ایی از زن بودن هم نشنیده بودن.زندگی در جایی که حق اجازه خروج از آن محل را نداشتی مگر با اجازه پلیس.محلی که هفته ایی 2 بار مجبور باشی به دفتر پلیس بروی و امضا بزنی و تحقیر شوی چون در کشور خودت جایی نداری.در روزهای مصاحبه ساعات اولیه صبح که با دلی پردرد و منتظر به دفتر سازمان پناهندگی در آنکارا میرفتی شاهد هزاران حوادث تلخ بودی.از بدرفتاری های پلیس آنجا گرفته تا ضجه زدن کودکانی که تاب سرما و یا گرما را نداشتن.مادران و پدرانی که محتاج یک لقمه نان برای فرزندانشان بودن و برای گرفتن کمی پول مجبور بودن تمام بی حرمتی ها و بدرفتاری ها را تحمل کنن چون واژه ایی بر روی آن ها سنگینی میکرد؛واژه پناهندگی!آنجا هویتی نداشتی؛تنها یک کارت داشتی که فقط و فقط در آن روستا معتبر بود و اگر برای کاری به شهر دیگری می رفتی انگار وجود نداشتی.انگار انسان نبودی،تنها آدمی بودی که از تمام امکانات اطرافت تنها هوای آنجا برایت آزاد بود و دیگر هیچ.
نه کمک مالی میشدی؛نه اجازه کار داشتی.کرایه های خانه برای امثال ما سرسام آور بود و میشد به نوعی گفت اصلا خانه نبود بیشتر شبیه یک لانه .....
کافی بود می فهمیدند یک دختری،یک دختری که کسیُ نداری و آنجا بود که تازه نگاه های یک مشت گرگ را بر خودت حس میکردی.افرادی را می دیدی که انسانیت در آن ها معنایی نداشت و به جای آن که دست یاری به سمتت دراز کنند با هزار حیله و مکر به سمتت میامدند و تو مجبور بودی باز هم در پیله تنهایی خودت بمانی و هر روز تنهاتر شوی.
تمام این حرف ها تنها کمی از دردهای یک فردی است که نه در کشور خود جایی ندارد و نه درکشور دیگری تنها به جرم آن که خواهان یک دنیای انسانی است و نمی خواهد تحت سلطه حکومت مانند حکومت اسلامی باشد
