۱۳۹۰ دی ۴, یکشنبه

برای سکینه

سلام سکینه خوبی؟
شنیدم جمهوری کثیف اسلامی حکم اعدامت را صادر کرده.
نمی دونم الان چه حس و حالی داری؟شاید خودت را هرروز به مرگ نزدیک تر ببینی.
نمی تونم حست را بفهمم چون هرگز جای تو نبودم،ولی من مثل مردان سرزمینت نیستم که سرزنشت کنم چون کاری نکردی که مستحق حکم کثیفی مثل مرگ باشی.
روزی که خوندم سنگسارت میکنن ترسیدم چون می دونستم تن ظریفت طاقت ضربه های محکم مردان سرزمینت را ندارد.
امروز خوندم با چوب اعدام از بینت میبرن.باز هم ترسیدم؛ترسیدم چون نمی تونم تصور کن سر بی گناهت در بین طناب دار باشد.
راستی خواستم بهت بگم نترس؛از مرگ نترس،از حرف آدم ها نترس.
بیرون نیستی تا ببینی دنیا چقدر کثیف شده.نیستی تا ببینی مردی که به زنش خیانت کنه رو کاری نمی کنن ولی زنی را که حتی حرفی بزند با مرد غزیبه ایی تاوانش سنگسار و نهایتا اعدام است.
خوشحال باش که در این دنیای کثیف موندنی نیستی.
سکینه عزیز می دانم هیچ وقت این نامه را نمی خوانی.ولی من برایت نوشتم تا شاید کمی آروم باشم.
به اسم انسان بهت قول میدم حق مسلمت را که زندگی است از تمام جنایت کاران جمهوری اسلامی بگیرم.
شرمنده نباش.سرافکنده نباش.
با سری بلند قدم بردار و به زن بودن خود افتخار کن
ریحانه گلی زاده

۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

نامه ایی به ضیا در سالروز تولدش

سلام
سلام به تو که نبودت دردِ خیلی از جوانان است
توئی که در نبودت چشم خیلی ها از اشک خیسه
راستی ضیا امروز تولدت بود
می دونستی یا در اون کنج سلول سیاه حساب روزها از دستت خارج شده بود؟
کاش بودی؛بودی و میدیدی دوستانت برای تولدت در هرجای دنیا جشنی گرفتن جشنی به بزرگی و تاریکی شب هائی که در اون سلول گذروندی
کاش بودی؛بودی و میدیدی خیلی از کسائی که حتی نام آن ها را هم نمیدانی در شب سالگرد تولدت تمام دنیای مجازی را با عکس های تو تزئین کرده بودن
ضیا کاش بودی و این دلتنگی ما را میدیدی
کاش آزاد میشدی و شیرینی تولدت را با خبر آزادیت به ما می دادی
راستی جات راحته؟
سوال احمقانه ایی ازت پرسیدم نه؟
به دروغ هم که شده بگو خوبم؛بگو شادم؛بگو راحتم 
شاید با این دروغ هایت دل تنگ ما را کمی شاد کردی
می دونم دلگیری از ما 
می دونم دلخوری از ما
ما را ببخش که سر پیمان های خودمون نموندیم و ساکت شدیم
ولی بهت قول میدم 
به تمام ثانیه هایی که در اون سلول سر بودی قول میدهم  که روز آزادی تو و تمام عزیزان نزدیکه
ضیا با دلی غمگین و چشمانی اشک بار می گوئم 
تولدت مبارک
ریحانه گلی زاده

۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

نامه ایی به خامنه ای

در کنج سلول تنهائی می نویسم
در اوج غریبی می نویسم
می نویسم برای تو که ظالم تر از هر ظالمی هستی 
توئی که هزاران مادر را از دیدن فرزند خود محروم کردی
توئی که هزاران فرزند را از آغوش پر مهر خانواده جدا کردی
توئی که جان هزاران نفر را گرفتی
به چه جرمی؟
می دانم جوابش را نمی دانی ولی بگذار من برایت می گویم خوب گوش کن
جرمشان آزادیخواهی بود
جرمشان خواستن دنیای زیبا و رنگارنگی بود که می خواستند نه آن دنیای سیاهی که تو برایشان رقم زده بودی
فکر می کنی با کشتن و زندانی کردنشان صدایشان را خفه کرده ایی؟
نه باز هم مثل 33 سال گذشته سخت در اشتباهی
آن ها صدایشان خفه نشد
آن ها تکثیر شدن
آن ها در من در ما تکثیر شدن
آن که کشته شد آن که خفه شد توئی نه جوانان سرزمین
سال گذشته درست همین موقع اولین نامه را  برایت نوشتم 
امسال هم دومین را نوشتم
بهت قول میدم به تمام لحظه لحظه ثانیه های زندگی من و مائی که سیاه کردی قول میدهم تا مرگ تو از پا نمیشینم
ریحانه گلی زاده



۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

کودکان کار




در کوچه های ویران جائی به نام ایران که روزی سرزمین آبادی بود قدم میزنم آنقدر که راه خود را گم میکنم.در مسیرم کودکان معصومی را میبینم که در چشم هایشان آنقدر غم موج میزند که نمی توانم در چشم های معصومشان نگاه کنم.تصمیم خود را گرفته ام یک روز هم که شده؛می خواهم وارد دنیای کودکانه غم انگیزشان بشوم.آستین ها را بالا میزنم و پا به پایشان کار میکنم.گل میفروشم؛کفش ها را واکس میزنم؛بر سر چهار راه ها اسپند دود میکنم؛گونی های سنگین سیمان را از پله های ساختمان های نیمه کار بالا میبرم و ....

آخر شب با جسمی خسته و روحی داغون در مقابلشان میشینم و به صحبت ها و آرزوهای کودکانه اش مینشینم و گوش میکنم.آرزوهای کوچکی که هر کدام از ما می توانیم گوشه ایی از آن را برایشان برآورده کنیم.دختری می خواهد به مدرسه برود، عاشق درس و کتاب است.پسری آرزو دارد پولی داشته باشد تا بتواند با آن مادر خود را درمان کند.کودکی می خواهد سقفی بالای سرش داشته باشد.دیگری آرزو دارد تا شبی بدون کتک و گریه سر خود را بر بالش بگذارد.با خود می اندیشم در این سن چگونه می توانند این همه درد را به دنبال بکشد و شکایتی نکنند.معنی شکایت را نمی دانند و اگر هم بدانند گوشی برای آن پیدا نمی کنند تا آن را بازگو نمایند.
صبح زود از آن جا میروم بدون آن که متوجه شوند؛آنقدر میروم تا پیدایم نکنند.می خواهم دست یک نفر هم که شده را بگیرم و دنیای کودکانه اش را به معنای واقعی شاد و کودکانه کنم.
کسی با من همسفر می شود
ریحانه گلی زاده



در سطل های زباله
می جویم
شاید کسی
مقداری زندگی را
دور بیاندازد
فقط کمی!

V

نامه ایی به رهبر ظالم

نمیدانم با چه لقبی صدات کنم؟
آقا رهبر ولی فقیه
مشکل این است که دارای هیچ کدام از این صفات نیستی
رهبر نیستی چون رهبر هر ملت حامی آن ملت است نه قاتلش
ولی فقیه نیستی چون مطمينا همان امام زمانی که به اسم جانشینی وی هر حرکتی انجام میدهی هم قبولت ندارد 
چند دقیقه وقتت را به من بده
نمیدونم با نوشتن این مطلب وضعیتم چگونه میشود ولی بالاتر از سیاهی رنگی نیست
بعنوان یکی از فرزندهای همین مرزوبوم میخوام ازت شکایت کنم گرچه میدونم شکایتم راه به جایی نداره ولی شکایت میکنم
خودت دارای فرزندی و فرزندانت هم عاشق آغوش پر مهر و محبتت.نمیدونم بر چه اساسی به خودت اجازه میدهی یک فرد را بخاطر عقاید سیاسی اجتماعی از زندگی خانواده وطن محروم کنی
تو با این استبدادت هزاران کودک را از آغوش پرمهر و صدای گرم پدر و مادرش محروم کردی.
به نظر تو هرکس که بخواهد از عقایدش دفاع کند جوابش زندان اعدام سنگسار و... است 
اگر اسم حکومتت را گذاشتی جمهوری اسلامی پس به خودت بیا و برو تحقیق کن که همان پیامبر و امام آن دوره با کافرش هم اینجوری نمیکردند که تو داری با یک فرد باسواد و با شعور این جامعه میکنی.
روزی که مردم رفتند پای صندوق های رای و به حکومت جمهوری اسلامی رای دادند بخاطر این بود که میخواستند دارای جامعه ایی باشند که از نظر عقایدی آزاد باشند نه اینکه تو بخوای جوانانشون را ازشون بگیری 
تو و حکومتت با این کارهایی که میکنید روی هرچی خاندان پهلوی که بود سفید کردید.
بخاطر استبداد تو و حکومتت هزاران جوانی را که می توانستند با فکر و عقاید خود  آینده این مملکت را بسازند آواره کشورهای دیگه کردی.
جوانانی که عاشق این مملکت بودند و هستند ولی الان کجاند؟
هرکس تو یک گوشه این دنیا افتاده و با هزار ناراحتی روحی و روانی دارند گذران زندگی میکنند.
هستند جوانانی که در حسرت دیدار اعضای خانواده خود شب و روز اشک میریزند. تنها به جرمی که حق خود را میخواستند و تو چه ناجوانمردانه جواب آنها را دادی.
حرف زیاده ولی نمیتونم همه را تو یک نوشته بگم.
حرف آخر من هم مینه :
به خودت بیا تا کاسه صبر این ملت تمام نشده که اگه روزی تمام بشه هیچ جایی در روی این کره خاکی نداری.

ریحانه گلی زاده