در کوچه های ویران جائی به نام ایران که روزی سرزمین آبادی بود قدم میزنم آنقدر که راه خود را گم میکنم.در مسیرم کودکان معصومی را میبینم که در چشم هایشان آنقدر غم موج میزند که نمی توانم در چشم های معصومشان نگاه کنم.تصمیم خود را گرفته ام یک روز هم که شده؛می خواهم وارد دنیای کودکانه غم انگیزشان بشوم.آستین ها را بالا میزنم و پا به پایشان کار میکنم.گل میفروشم؛کفش ها را واکس میزنم؛بر سر چهار راه ها اسپند دود میکنم؛گونی های سنگین سیمان را از پله های ساختمان های نیمه کار بالا میبرم و ....آخر شب با جسمی خسته و روحی داغون در مقابلشان میشینم و به صحبت ها و آرزوهای کودکانه اش مینشینم و گوش میکنم.آرزوهای کوچکی که هر کدام از ما می توانیم گوشه ایی از آن را برایشان برآورده کنیم.دختری می خواهد به مدرسه برود، عاشق درس و کتاب است.پسری آرزو دارد پولی داشته باشد تا بتواند با آن مادر خود را درمان کند.کودکی می خواهد سقفی بالای سرش داشته باشد.دیگری آرزو دارد تا شبی بدون کتک و گریه سر خود را بر بالش بگذارد.با خود می اندیشم در این سن چگونه می توانند این همه درد را به دنبال بکشد و شکایتی نکنند.معنی شکایت را نمی دانند و اگر هم بدانند گوشی برای آن پیدا نمی کنند تا آن را بازگو نمایند.
صبح زود از آن جا میروم بدون آن که متوجه شوند؛آنقدر میروم تا پیدایم نکنند.می خواهم دست یک نفر هم که شده را بگیرم و دنیای کودکانه اش را به معنای واقعی شاد و کودکانه کنم.
کسی با من همسفر می شود
ریحانه گلی زاده
ریحانه گلی زاده
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر