۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

جنایت



  • امروز در جمع  یکی از جانبازان 20-30 درصدی که ترکش خمپاره بعد از گذشت سالیان سال هنوز در وجودش هست به موضوعی اشاره کرد و آن را تعریف کرد که دلم نیامد با شما این حرف را تقسیم نکنم 
     از امورجانبازان استان ... باهام تماس گرفتند و گفتند: صحبتهایی که میشه محرمانه است لطفاً جایی بازگو نکنید.
    ما به گروهی از جانبازان که بهشون اطمینان داریم تماس میگیریم و این پیشنهادرو میکنیم و شما هم از اون گروه معتمد ماهستید.
    پیشنهاد اینه : برای مدت 3ماه شمارو میفرستیم سوریه با 4 میلیون در هر ماه 
    و من هم در جواب گفتم نمیتونم روی زن و بچه مردم اسلحه بکشم جنگ ایران که رفتم چی نصیبم شده و..... تازه اون  جنگ برای کشورخودم بود...اینا که هموطنم نیستند واین کارو وپول حرامه.............وگوشی رو قطع کرده
    آری دوست عزیز این است جمهوری کثیف اسلامی که برای کشتن انسانیت از هیچ جنایتی دریغ نمیکند.

اینبار برای خودم


تا به امروز صدای خیلی از عزیزان پناهده و دربند بودم،اما امروز می خواهم صدای خودم وقلب و روحم باشم تا شاید صدایم به جائی
برسد و کسی کمکم کند.
گرچه نمی توانم تمام مشکلاتی را که به تنهائی پشت سر گذاشتم برایتان بازگو کنم ولی مختصری می گوئم تا شاید کسی صدایم را بشنود.
در بهترین سن و سال بودم که تنها مردِ زندگی ام (پدرم) را به جرم واهی گرفتن و من و خانواده ام 20 روز در بی خبری مطلق سپری کردیم.20 روزی که به اندازه 20 قرن برایمان گذشت.20 روز همراه با اضطراب و نگرانی.بعد از آزاد شدن پدر مجبور به ترک وطن شدم .در سن 20 سالگی برای اولین بار طعم تنهایی و جدائی را کشیدم و چه سخت بود برای آخرین بار در آغوش پر مهر پدر و مادر گریستن.
به مدت 1 سال در مالزی بودم.درست در روز تولدم بار دیگر خبر دستگیری پدرم را شنیدم و این بار سخت تر  از دفعه قبل در بی خبری ماندم و دست و پا زدم.نه می توانستم به ایران برگردم نه می توانستم صدای پر مهر پدر را از پشت سلول های سرد زندان بشنوم.دستگیری پدر اما این بار متفاوت تر از دفعه قبل بود.او را برای اجرای حکمش که 1 سال حبس بود به درون زندان انداخته بودن.نمی توانستم در مالزی بمانم زیرا که جمهوری کثیف اسلامی آنجا هم مرا آرام نذاشته بود.به اصرار خانواده به ترکیه پناه آوردم و خود را به سازمان حقوق بشر معرفی کردم.آنان که در ترکیه بوده اند و هستند می دانند که چه زجری می کشد یه دختر تنها در میان جمعیتی گرگ که به هر بهانه ایی قصد دریدنت را دارند. در پنجمین ماه اقامتم در ترکیه با مرد زندگی خود آشنا شدم و پیمان ابدی را بستم.اما متاسفانه در ماه سوم این پیمان مجبور به ترک همسر و خانه شدم و به کشور سوم آمدم.نمی خواستم همسرم را تنها بگذارم و به اینجا بیایم ولی سازمان حقوق بشر با حرف های واهی و دلگرم کننده مرا به اینجا فرستاد و به ما قول داد کمتر از 3 ماه همسرم هم به من می پیوندد.
الان بیشتر از 5 ماه گذشته و هم چنان من در این کشور و همسرم در ترکیه در بدترین شرایط روحی و جسمی و  جدا از هم داریم ثانیه ها و روزها را می شماریم تا شاید لحظه جدائی به سر آید.
از تمام عزیزانی که این را می خوانند تقاضا دارم که اینبار صدای من و او باشند
 ریحانه گلی زاده فرد

۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه

این بار برای شیرکوه


هنوز 24 ساعت از خبر حکم اعدام سعید ملک پور نگذشته که خبر حکم اعدام تو را هم دیدم.نمی دانم چه بگوئم و چه بنویسم.
قلمم که دیگر نای نوشتن این همه بی عدالتی و ظلم و ستم را ندارد.
گاهی با خود فکر میکنم به چه جرمی تو و امثال تو باید دست از زندگی بکشید و ثانیه و ثانیه به مرگ خود نزدیک شوید.آیا واقعا کسی کار شما و فکر و روح آزادیخواهان شما را درک میکند.آیا کسی برای نجات شما می جنگد؟
بعد از مدتی جواب خود را می دهم.آری کسائی هستند که هنوز نام انسانیت برایشان از همه چیز ارزشمندتر است و برای جهانی زیبا می جنگند.
آری شیرکوه عزیز دلت گرفته از این همه نا برابری ،از این همه ظلم و بیداد.نمی گوئم صبور باش،نمی گویم امیدوار باش به فردائی روشن ولی می گوئم به خودت افتخار کن که نام زیبای انسانیت را معنائی دوباره بخشیدی.
من صدایت هستم ،او صدایت هست،ما صدایت هستیم تا لحظه آخر.
می خواهم که مرا ببخشی که کاری بیشتر از این از دستم برنمیاید که برای تو و شیرکوه ها انجام بدهم.
تنها قولی که  بهت میدهم این است که  نگذارم صدایتان خاموش شود.
ریحانه گلی زاده

۱۳۹۰ بهمن ۲۷, پنجشنبه

برای سعید ملک پور


  • سلام 
  • سلامی به بزرگی قلب مهربانت
  • نمی دانم صدایم را می شنوی؟نوشته هایم را می خوانی یا نه؟
  • ولی برایت می نویسم برایت می خوانم 
  • آنقدر می نویسم و می خوانم تا صدایم را نه تنها تو بلکه تمام آن هایی که خود را به نشنیدن و ندیدن زده اند روزی صدایم را بشنوم
  • می دانم از دست من ،از دست ما دلخوری که چرا مدتی در هیاهوی اخبار ،گم شده بودی
  • می خواهم برایت بگوئم که چه دردهایی کشیدیم، چه رنج هائی دیده ایم شاید ما را ببخشی ولی تمام این دردها و رنج ها در این نوشته خلاصه نمی شود فقط می توانم همین را بگوئم که ایرانمان دارد ویران میشود.
  • سعید عزیز خبر تائید حکمت اعدامت را خواندم ،خواندم و اشک ریختم.نه برای تو 
  • برای خودم؛ برای ما؛ برای کشورمان که این ابلهان تاریخ آن را به تاراج برده اند.
  • می دانم قوی تر از آن هستی که من کوچک بخواهم کلماتی را برایت دلداریت بر این کاغذ سپید جاری کنم ولی به تو، به انسانیت تو ،به آن قلب مهربانت سوگند میخورم که صدای تو و صدای سعید های دیگر باشم
  • تا جان در بدن دارم برای لغو حکم غیر انسانیت تلاش میکنم و نمی گذارم از بین ما بروی 
  • چرا که فردای آزاد به تو و امثال تو نیاز داریم
  • ریحانه گلی زاده