تا به امروز صدای خیلی از عزیزان پناهده و دربند بودم،اما امروز می خواهم صدای خودم وقلب و روحم باشم تا شاید صدایم به جائی
برسد و کسی کمکم کند.
گرچه نمی توانم تمام مشکلاتی را که به تنهائی پشت سر گذاشتم برایتان بازگو کنم ولی مختصری می گوئم تا شاید کسی صدایم را بشنود.
در بهترین سن و سال بودم که تنها مردِ زندگی ام (پدرم) را به جرم واهی گرفتن و من و خانواده ام 20 روز در بی خبری مطلق سپری کردیم.20 روزی که به اندازه 20 قرن برایمان گذشت.20 روز همراه با اضطراب و نگرانی.بعد از آزاد شدن پدر مجبور به ترک وطن شدم .در سن 20 سالگی برای اولین بار طعم تنهایی و جدائی را کشیدم و چه سخت بود برای آخرین بار در آغوش پر مهر پدر و مادر گریستن.
به مدت 1 سال در مالزی بودم.درست در روز تولدم بار دیگر خبر دستگیری پدرم را شنیدم و این بار سخت تر از دفعه قبل در بی خبری ماندم و دست و پا زدم.نه می توانستم به ایران برگردم نه می توانستم صدای پر مهر پدر را از پشت سلول های سرد زندان بشنوم.دستگیری پدر اما این بار متفاوت تر از دفعه قبل بود.او را برای اجرای حکمش که 1 سال حبس بود به درون زندان انداخته بودن.نمی توانستم در مالزی بمانم زیرا که جمهوری کثیف اسلامی آنجا هم مرا آرام نذاشته بود.به اصرار خانواده به ترکیه پناه آوردم و خود را به سازمان حقوق بشر معرفی کردم.آنان که در ترکیه بوده اند و هستند می دانند که چه زجری می کشد یه دختر تنها در میان جمعیتی گرگ که به هر بهانه ایی قصد دریدنت را دارند. در پنجمین ماه اقامتم در ترکیه با مرد زندگی خود آشنا شدم و پیمان ابدی را بستم.اما متاسفانه در ماه سوم این پیمان مجبور به ترک همسر و خانه شدم و به کشور سوم آمدم.نمی خواستم همسرم را تنها بگذارم و به اینجا بیایم ولی سازمان حقوق بشر با حرف های واهی و دلگرم کننده مرا به اینجا فرستاد و به ما قول داد کمتر از 3 ماه همسرم هم به من می پیوندد.
الان بیشتر از 5 ماه گذشته و هم چنان من در این کشور و همسرم در ترکیه در بدترین شرایط روحی و جسمی و جدا از هم داریم ثانیه ها و روزها را می شماریم تا شاید لحظه جدائی به سر آید.
از تمام عزیزانی که این را می خوانند تقاضا دارم که اینبار صدای من و او باشند
ریحانه گلی زاده فرد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر