۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

ریحانه گلی :برای مهسا،مسعود،فریدون

امروز می خواهم برای دوستانی بنویسم که سال های نه چندان دور،آن روزهایی که هنوز مقداری نفس کشیدن برایمان آزاد بود روزهای خوشی در کنار هم داشتیم.از شب های شعر گرفته تا کوهنوردی هر جمعه و بازی های مختلف،و امروز 3 تن از این عزیزان در سلول های سرد خود شاید به آن ایام فکر می کنند.اما امروز دلتنگی من رنگ دیگری داشت وقتی شنیدم مسعود بعد از 38 ماه به مرخصی 3 روزه آمد،مرخصی که برای آن مهسا 38 ماه دوندگی کرد و امروز نتیجه تلاش هایش به ثمر نشست ولی این مرخصی برای مسعود رنگ و بویی ندارد چرا که مهسای عزیزش در سلول خود نشسته و تمام در و دیوار خانه برای مسعود بوی مهسایی را می دهد که عاشقانه دوستش دارد.و اما نفر سوم فریدون که دوستی مهربان بود برای همه ماها.برای من،برای مهسا،برای مسعود و چه لحظه ایی است برای فریدون.فریدونی که اکنون در زندان به سر میبرد.هیچ کلمه ای قادر نیست احساسم را بر روی کاغذ سفید بیاورد چرا دلتنگی و مظلومیت این عزیزان در هیچ کلمه و جمله ایی نمی گنجد.امروز تمام ذهنم پر شده از آن سالیان خوش.تمام خاطرات برایم زنده شدند.می دانم روزی فرا خواهد رسید که به این همه دلتنگی و دوری خواهیم خندید و دوباره در گوشه ایی از کشوری که الان زندانی بزرگ شده کنار هم جمع خواهیم شد و سرود آزادی را با تمام وجود خواهیم خواند.
هیچ گاه فراموش نخواهید شد.
19:06:1391

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر