۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه

ریحانه گلی:از جنس پاک کودکانه

در کوچه های ویران جائی به نام ایران قدم میزنم آنقدر که راه خود را گم میکنم. در مسیرم کودکانی را میبینم که در چشم هایشان آنقدر غم، محرومیت و حسرت موج میزند که نمی توانم در چشم های معصومشان نگاه کنم. تصمیم خود را گرفته ام یک روز هم که شده ، می خواهم وارد دنیای کودکانه غم انگیزشان بشوم. آستین ها را بالا میزنم و پا به پایشان کار میکنم. گل میفروشم ، کفش ها را واکس میزنم ، بر سر چهار راه ها اسفند دود میکنم ، گونی های سنگین سیمان را از پله های ساختمان های نیمه کار بالا میبرم و ....آخر شب با جسمی خسته و روانی داغون در مقابلشان میشینم و به صحبت ها و آرزوهای کودکانه اش مینشینم و گوش میکنم. آرزوهای کوچکی که براحتی میشود آنها را برایشان برآورده کرد. دختری می خواهد به مدرسه برود، عاشق درس و کتاب است. نوجوان دیگری آرزو دارد پولی داشته باشد تا بتواند با آن مادر خود را درمان کند. کودکی می خواهد سقفی بالای سرش داشته باشد. دیگری آرزو دارد تا شبی بدون کتک و گریه و بدون گرسنگی سر خود را بر بالش بگذارد. نوجوان دیگری محبت و برآورده شدن آرزوهایش که یک زندگی بدون محرومیت است را میخواهد، با خود می اندیشم در این سن چگونه می توانند این همه درد و محرومیت را به دنبال بکشند و شکایتی نکنند.معنی شکایت را نمی دانند و اگر هم بدانند گوشی برای آن پیدا نمی کنند تا آن را بازگو نمایند. به نظر من ابتدا باید درد را به رسمیت شناخت تا بتوان درمانش کرد ! صبح زود از آن جا میروم بدون آن که متوجه شوند ، آنقدر میروم تا پیدایم نکنند.می خواهم تلاش و مبارزه کنم تا بتوانیم این وضعیت را عوض کنیم و دنیای کودکانه این انسانهای نازنین را به معنای واقعی شاد و کودکانه کنیم. کسی با من همسفر می شود؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر